خرید بک لینک
ب.ک. یکی از پسرای فامیل. بارزترین خصوصیت یا خصوصیتی که من و جذبش کرد غرور بی اندازه اش بود. دو سال از من بزرگتر بود ولی برعکس بقیه پسرها که حاضر بودن توی بازی بهم باج بدن این هیچ وقت به هیچ عنوان نه نگاهم می کرد نه بهم باج میداد. اصلا در شان خودش نمیدید با ما بازی کنه. وقتی از طبقه ی دوم خونه ی پدربزرگ حیاط خونه بغلی که خونه ی پدربزرگ ب.ک. بود و نگاه می کردم البته یواشکی، متوجه حظورم پشت پنجره می شد ولی دریغ از یکبار نگاه کرد به سمت پنجره. گوشه ی پنجره می ایستادم و نگاهش می کردم وقتی با پسردایی هایش بازی می کردند و داد بیداد می کردند. مخصوصا بعد از پانزده سالگی که دیگر زمان بازی های دورهمی دخترونه پسرونه به سر اومده بود. به بهانه ی خواندن کتاب می رفتم طبقه ی بالا. کنار پنجره می ایستادم و به حیاط خانه ی بغلی سرک می کشیدم. وقتی صدای باز شدن در طبقه بالا می امد خودم را روی تخت آقاجون می انداختم و کتابی که همراهم آورده بودم بالا را باز می کردم که مثلا من در حال خوندن کتاب بودم.

بهترین زمان دیدنش شبها بود. وقتی چراغ طبقه ی بالا خاموش بود با خیال راحت می توانستم در قاب پنجره بی ایستم و ببینمش چطور دور حوض وسط باغ به دنبال هم دیگر می دوند و روی سر و کول هم می پرند. در نظرم آن زمان قد بلندی داشت ولی این روزها که میبنمش هم قد خودم است. وقتی جوون بود موهای پرپشت وکاراملی داشت ولی الان موهای جلوی سرش ریخته و موهای کوتاهی دارد. هنوز هم وقتی میبینمش قیفه ی جوونی اش در ذهنم ظاهر می شود.

+ نوشته شده در جمعه پنجم خرداد ۱۳۹۶ساعت 21:8 توسط s.s |

برچسب: نویسنده: نیکان فدایی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 4:18

صفحه بندی