همه چیز تغییر میکنه. تمام اون ذهنیت های جنسینتی و جنسی که در فضای اون شهر کذایی در نوسان پشت محدوده ی شهری همان شهر می ماند و من با ذهنی پاک بدون هیچ داوری کمر به پایینی وارد وطن میشم.
در تمام مدتی که در وطن هستم با خودم فکر میکنم چرا این همه سال در این شهر کذایی مانده ام؟ چرا بر نمی گردم وطن؟ چرا اصلا پا را فراتر نم یگذارم و از این مملکت نمی روم؟ بعد به یاد بزرگترین مانع و سد پیش رویم می افتم. پدر و مادر همسر محترم. کسانی که تصور می کنند خارج از این شهر کذایی همه ی مردم در حال س ک س در ملع عام هستند و همه چه محرم چه نامحرم در خارج از این شهر در حال انجام و یا در فکر انجام حرکات شهوت انگیز و جنسی هستند. وقتی حرف زندگی در شهری به غیر از شهر کذایی می آید چشم هایشان به اندازه ی نعلبکی دایره وار باز می شود و سر تکان می دهند که می خواهید بچه ی تان را در محیط فاسد بزرگ کنید.
گاهی با خودم فکر میکنم من در این خانواده چه می کنم؟ چرا وارد این خانواده شده ام؟ دلم برای خودم خیلی نمی سوزد. دلم بیشتر برای پدر همسر محترم می سوزد که با هزار زحمت بچه هایش را به دور از هرچه مدرنیته بزرگ کرده است و ناگهان عروسی از ناف مدرنیته وارد زندگی اش شده. واقعا نشستند پای درد دل این مرد شنیدنیست. خیلی سخت است تحمل عروسی مثل من. چطور باید به من می فهماند که دخترهای مجرد من نمی دانند رابطه ی جنسی چیست، پس لطف کن در اتاق خوابت را ببند تا دخترهای من تخت دو نفره را نبینند وسوال برایشان پیش بیاید که روی تخت به این بزرگی چه کسانی می خوابند. برای من تصور این که دختری در سن هفده یا هجده ساله برایش این سوال پیش بیاید در حالی که سه خواهر ازدواج کرده دیده اند قابل باور نبود. دلم برای پدر همسر محترم می سوزد. وقتی قرار شد برای منزل تلفن بگیریم باتاکید، تاکید کرد که تلفن در طبقه ی پایین می ماند و کسی غیر از ما حق جواب دادن و دست زدن به تلفن را ندارد. با خودم فکر کرده بودم مگر می شود در اواخر دهه ی هفتاد در این شهر کذایی خانه ای باشد که تلفن نداشته باشد؟ در خانه ی پدر بزرگم دو خط تلفن از زمان شاه بوده و من از وقتی که چشم باز کردم تلفن را می شناختم.
دلم برای پدر همسر محترم می سوزد. پیر مرد می دانست بچه هایش را چطور بزرگ کرده است تنها اشتباهش واردکردن ادمی مثل من به زندگی اش بود. همه ی زندگی اش را به گند کشیدم. چشم و گوش بچه هایش را به چیزهایی باز کردم که برای من چیزهای مهمی نبودند ولی برای آن ها مسائلی غیر قابل شنیدن و دیدن و حرف زدن بودند.
برچسب:
نویسنده: نیکان فدایی